تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 | 6:20 | نویسنده : ناصر

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

وی ابوالمظفر، صلاح الدین یوسف بن ایوب بن شادی، موسس دولت ایوبیان در مصر و شام است. قدرت او سرزمین‌های مصر و شام و شمال عراق و یمن و حجاز را در بر گرفت. وی پیش از رسیدن به سلطنت، در دمشق ملقب به صلاح الدین گردید و سپس در مصر ملقب به «الملک الناصر» گردید. او توانست اغلب سرزمین‌های پادشاهی بیت المقدس و شهر قدس را آزاد سازد و این باعث آغاز جنگ سوم صلیبی به فرماندهی پادشاه فرانسه و انگلستان و آلمان گردید.



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 | 6:15 | نویسنده : ناصر

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

وی ابوالمظفر، صلاح الدین یوسف بن ایوب بن شادی، موسس دولت ایوبیان در مصر و شام است. قدرت او سرزمین‌های مصر و شام و شمال عراق و یمن و حجاز را در بر گرفت. وی پیش از رسیدن به سلطنت، در دمشق ملقب به صلاح الدین گردید و سپس در مصر ملقب به «الملک الناصر» گردید. او توانست اغلب سرزمین‌های پادشاهی بیت المقدس و شهر قدس را آزاد سازد و این باعث آغاز جنگ سوم صلیبی به فرماندهی پادشاه فرانسه و انگلستان و آلمان گردید.



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیستم اردیبهشت 1393 | 12:4 | نویسنده : ناصر

در همين اثنا که نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- اين مرحله از دعوت اسلام را پشت سر مي‌گذاشتند، و آئين اسلام در نَوَسان ميان موفقيت و محکوميت، به هر حال، راه خودش را باز مي‌کرد، و ستارگان اميد از افق‌هاي دور دست چشمک زدن گرفته بود؛ اسراء و معراج نيز صورت پذيرفت.

اختلاف اساسي در مسئلة اسراء و معراج بر سر تعيين زمان وقوع آن است که مشتمل بر 6 قول است:

* قول اوّل آن است که اسراء در همان سالي که خداوند پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- را به کرامت نبوت تکريم فرمود، اتفاق افتاده است؛ طبري اين قول را اختيار کرده است.

* قول دوّم آن است که پنج سال بعد از بعثت روي داده است؛ اين قول را نَوَوي و قرطبي ترجيح داده‌اند.

* قول سوّم آن است که در شب 27 رجب سال 10 بعثت اتفاق افتاده است.

* قول چهارم آن است که شانزده ماه پيش از هجرت، يعني در ماه رمضان سال 12 بعثت، روي داده است.

* قول پنجم آن است که يک سال و دو ماه پيش از هجرت، يعني در ماه محرم سال 13 بعثت، اتفاق افتاده است.

* قول ششم آن است که يک سال پيش از هجرت، يعني در ماه ربيع‌الاوّل سال 13 بعثت، به وقوع پيوسته است.

سه قول اول مردودند، به اين دليل که خديجه -رضي الله عنها- در ماه رمضان سال دهم بعثت از دنيا رفته، و وفات وي پيش او واجب شدن نمازهاي پنجگانه بوده، و اختلافي نيست در اينکه تشريع وجوب نمازهاي پنجگانه در شب اسراء بوده است.

سه قول اخير، در منابع مربوطه به گونه‌اي آمده‌اند که هيچ مستندي براي ترجيح يکي از اين اقوال وجود ندارد؛ جز اينکه سياق سورة اسراء بر آن دلالت دارد که اسراء بسيار ديرتر صورت پذيرفته است.

لطفاً به ادامه مطلب كليك نمائيد.



تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 | 6:48 | نویسنده : ناصر
تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 10:59 | نویسنده : ناصر

دو سپاه حضرت علي و معاويه در صفين در کنار رود فرات با يکديگر روبرو شدند! جنگ صفين به راستي جنگي وحشتناک و دردآور بود که چند هفته به طول انجاميد و در آن هزاران نفر از طرفين کشته و زخمي شدند!



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 10:54 | نویسنده : ناصر
((لقد رأيت أصحاب محمد فما أري احداً منكم يشبههم! لقد كانوا يصبحون شعثا غبرا و قد باتو سجداً و قياماً يراوحون بين جباههم و خدودهم و يقفون علي مثل الجمر من ذكر معادهم! كان بين أعينهم ركب المعزي، من طول سجودهم! إذا ذكر الله هملت أعينهم حتى تبل جيوبهم و مادو كما يميد الشجر يوم الريح العاصف، خوفا من العقاب، و رجاءً للثواب.))
اصحاب محمد صلى الله عليه وسلم را ديده ام هيچ يك از شما بدانها شباهت نداريد، آنها با هيئت ژوليده مويي و گرد آلودگي، صبح مي كردند، زيرا شب را به سجده و قيام سپري كرده بودند. ميان رخسار و پيشاني بر زمين مي ساييدند. چنان در سوز و گداز روز معاد خود بودند كه گويا بر سر آتش پا نهاده باشند و ميان دو چشمشان (سجده گاه) بر اثر سجده هاي طولاني همچون زانوي بزها پينه بسته بود. هنگامي كه نام خداوند سبحان به ميان مي آمد از سوز عشق و درد فراق، چنان اشك از ديدگانشان سيلان مي كرد كه دامان و گريبانشان تر مي شد. از ترس كيفر خداوندي و اميدواري به ثواب او مانند درختي كه از وزش باد تند بلرزد بر خود مي لرزيدند (ياران رسول خدا چنين بودند) (شرح نهج البلاغه، ابن ميثم، ج2، قربان علي محمدي مقدم، (مشهد آستان مقدس رضوي، 1375، خطبه 94 ص 848).)



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 10:46 | نویسنده : ناصر

اصحاب و ياران رسول الله صلى الله عليه وسلم به درجه اي از ايمام رسيده بودند كه خداوند ايمان آنان را براي ديگران الگو و نمونه قرار مي دهد و شرط رستگاري و كاميابي آنان را از ديوهاي ظلم و جور و ستم زمامه در تبعيت و فرمانبرداري از آنها و خود را شبيه آنها نمودن قرار مي دهد و در برابر اجتماع يهود و نصاري كه مي گفتند به آيين ما بگريد تا هدايت شويد خداوند اين ادعايشان را تكذيب نمود و فرمود اين ادعا پايه و اساسي ندارد و هدايت شما در تبعيت از اصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم و خود را مانند آنان و از آنها الگو گرفتن مي باشد.



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هفتم تیر 1392 | 5:48 | نویسنده : ناصر

فتح قادسيه در محرم سال (14) هجري.

عمر تصميم گرفت خودش در جنگ عراق شركت كند بنابراين علي بن ابي طالب -رضی الله عنه- را در مدينه بعنوان جانشين خود انتخاب كرد،



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه نوزدهم اسفند 1391 | 6:51 | نویسنده : ناصر
تاريخ : جمعه چهارم اسفند 1391 | 6:22 | نویسنده : ناصر
جنگ جمل در ماه جمادى الأخرى سال ۳۶ هجری واقع شد. در یک جانب از این جنگ حضرت علی رضی الله عنه، و در جانب دیگر أم المؤمنین حضرت عایشه رضی الله عنه و به همراهی او حضرت طلحه و حضرت زبیر رضی الله عنهما ـ که از عشره‌ی مبشره‌اند ـ قرار گرفته بودند. هر دو فریق از بزرگان صحابه رضی الله عنهم هستند؛ اما این جنگ بنا به حیله‌سازی چند نفر مفسد به صورت اشتباهی رخ داد و در میانِ ایشان نه رنجشی وجود داشت و نه می‌خواستند که با هم جنگ کنند.



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 | 6:17 | نویسنده : ناصر

از اصول اهل سنت و جماعت این است که قلب و زبانشان نسبت به اصحاب رسول الله -صلی الله علیه وسلم- سالم باشد، خداوند اهل سنت را به این صفت توصیف کرده و می ‌فرماید:



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 | 6:1 | نویسنده : ناصر

اطاعت پیامبر -صلی الله علیه وسلم- در عمل به آنچه امر کرده و و ترک آنچه نهی کرده، واجب است. و این از مقتضیات شهادت «انه رسول الله» است، خداوند در آیات بسیاری به اطاعت از او دستور داده، و گاهی اطاعت از او را مقرون به اطاعت از خود دانسته و می ‌فرماید:

﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ﴾ (نساء / 59).

«ای کسانی که ایمان آورده‌اید! از خدا اطاعت کنید و از رسول اطاعت کنید».



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 | 6:0 | نویسنده : ناصر
جمع صحابی است و به کسی گفته می‌ شود که «در حالت ایمان ‌داری پیامبر را دیده و با ایمان وفات کرده باشد».

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه چهارم شهریور 1391 | 17:33 | نویسنده : ناصر
تاريخ : پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 | 16:13 | نویسنده : ناصر
تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 | 6:48 | نویسنده : ناصر
از قدیم دشمنانِ شخصیت های بزرگ، که به دلایلی نتوانستند مستقیم به آنان توهین کنند، در لباس تهمت به همسران آنان، به صورت غیر مستقیم به آن شخصیات حمله کنند. دسته‌ای از این‌ها در لباس تهمت به عایشه به ناموس پیامبر صلى الله علیه وسلم حملات شدیدی کرده‌اند که حتى اگر منافقین مدینه زنده می‌بودند از این رشد نفاق شگفت‌زده می‌شدند!.

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 | 7:42 | نویسنده : ناصر
وسیلة امرار معاش قبیلة غفار، عبارت بود از درآمد ناچیزی که از کاروان بازرگانان قریش که از مکه به شام رفت و آمد داشتند، به دست می آوردند.



گاهی اوقات که این کاروانها آنها را راضی نمی‌کردند، و مقدار مورد درخواست آنها را نمی‌پرداختند، غفاریها راه را بر آنان گرفته و به راهزنی دست می‌زدند. و قوتی به دست می‌آوردند.
جندب بن‌جنادة مکنی به ابوذر(رض)، یکی از فرزندان این قبیله بود، ولی وی به عکس دیگر افراد قبیله، قلبی پر جرأت داشت و با برتری عقل و دوراندیشی، از دیگران ممتاز بود



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 | 7:37 | نویسنده : ناصر

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی


چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت


که رقیب در نیاید به بهانه‌ی گدایی

مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید


که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟


به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟


که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب این این به کدام ملت است این؟


که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند


که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم


چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد


که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی

 (فخر الدين عراقي)



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 | 7:35 | نویسنده : ناصر
- حضرت امام مالک رحمه الله علیه از حضرت عائشه صدیقه طاهره رضی الله عنها روایت می کند که حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه بیست وثق( شصت صاع، برابر پنج من) خرما بر روی درخت نخل خرما بود به طور هدیه به بی بی عائشه رضی الله عنها داده بودند وقبل از رحلت خویش فرمودند



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیستم اسفند 1389 | 18:57 | نویسنده : ناصر

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

نزد ابن ابى شيبه در حديث ابن عباس از عمر ن آمده كه وضع مردم اين طور بود: رسول خدا ص وفات نموده بود، كسى نزد ما آمد و به ما گفته شد كه انصار در سقيفه بنى ساعده با سعدبن عباده جمع شده‏اند و بيعت مى‏كنند،



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیستم اسفند 1389 | 18:51 | نویسنده : ناصر

در صبح روز جمعه وقتي حسين گفت كه تسليم ابن زياد نمي‌شوم جنگ ميان هر دو گروه در گرفت، جنگ، جنگ نابرابري بود و ياران حسين ديدند كه نمي‌توانند با اين لشكر بزرگ بجنگند بنابراين تنها هدفشان اين بود كه مانع از رسيدن دشمن به حسين شوند و از او دفاع كنند و يكي پس از ديگري در دفاع از حسين كشته مي‌شدند تا اينكه همه كشته شدند و كسي جز خود حسين بن علي رضی الله عنهما  باقي نماند.



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و دوم بهمن 1389 | 11:49 | نویسنده : ناصر

ابونعيم در الحليه  (175/1) از جُبَيربن نُفَير، و او از پدرش روايت نموده، كه گفت: روزى نزد مقداد بن اسودt نشستيم، مردى از كنارش گذشت و گفت: خوشى باد براى اين دو چشم كه رسول خدا ص را ديدند. به خدا سوگند دوست داريم، ما هم آنچه را تو ديدى مى‏ديديم، و آنچه را تو حاضر بودى و مشاهده كردى ما هم حاضر مى‏بوديم و مشاهده مى‏كرديم!! من (به سخنان وى) گوش فرا دادم، و (سخنانش) مرا خوشحال كرد، چون جز خیر نگفت.[1] بعد از آن (مقداد t) رويش را به طرف وى گردانيده گفت: چه چيز يكى از شما را وامى‏دارد، كه آرزوى محضرى را نمايد كه خداوند عزوجل او را از آن غايب گردانيده است، و نمى‏داند كه اگر در آن حاضر مى‏بود چگونه مى‏بود؟! به خدا سوگند، نزد پيامبر خدا ص اقوامى حاضر شدند - كه خداوند عزوجل آنها را بر پوزهاى‏شان به دوزخ انداخت نه به او جواب مثبت دادند و نه وى را تصديق كردند!! آيا سپاس و ثناى خداوند را به جاى نمى‏آوريد كه او عزوجل شما را در حالى خلق كرد و بيرون آورد كه جز پروردگارتان را نمى‏شناسيد، و آنچه را نبى تان عليه السلام با خود آورده است تأييد و تصديق مى‏نماييد، و آزمونها و آزمايشها توسط غير شما انجام شد (و آنها بار آن را به دوش كشيدند)؟! به خدا سوگند، پيامبر خدا ص در شديدترين و سخت‏ترين حالتى كه نبيى از انبيا در آن مبعوث مى‏گردد، مبعوث شده بود، در زمان فترت[2] و جاهليت، كه هيچ دينى را بهتر از عبادت بت‏ها نمى‏ديدند. رسول خداص (در همچون زمانى)، فرقانى را آورد كه با آن ميان حق و باطل فرق گذاشت و آن دو را از هم جدا نمود، و در ميان پدر و فرزندش جدايى افكند، حتّى مردى مى‏ديد كه پدرش يا فرزندش و يا برادرش كافر است، در حالى كه خداوند قفل قلب او را براى ايمان باز گردانيده بود، تا بداند واقعاً كسى كه وارد دوزخ مى‏شود، هلاك گرديده، و او به خاطر اين كه مى‏دانست، نزديكش در آتش است، چشمش روشن نمى‏شد و خوشحال نبود و اين همان (قضيه‏اى) است كه خداوند عزوجل درباره آن گفته است:

(ربّنا هب لنا من أزواجنا و ذرّيّاتنا قره  أعين). (الفرقان: 74).

ترجمه: «اى پروردگار ما! به زنان ما و فرزندان ما روشنى چشم ببخش».[3]

طبرانى نيز به همين مضمون با سندهاى مختلف، چنان كه هيثمى در المجمع (17/6) مى‏گويد، روايت نموده، و در يكى از آنها يحيى بن صالح آمده، ذهبى وى را ثقه دانسته، و درباره‏اش سخنانى گفته‏اند، ولى بقيه رجال آن رجال صحيح اند.

 



[1] گوينده نفير است، و ظاهر اين است كه آن مرد سخنى گفت كه خوشش آمد.

[2] زمانى كه بين دو پيغمبر باشد، و يا زمانى كه حكومتى از ميان رفته و هنوز حكومت ديگرى جاى آن را نگرفته باشد، هدف در اينجا فاصله زمانى ميان حضرت محمّد و حضرت عيسى (عليهماالسلام) مى‏باشد كه بسا فسادهايى كه در اين مدت به ظهور رسيد. م.

[3] صحیح. احمد (6/2، 3) و طبرانی در «الکبیر» (608) ، (657) و بخاری در «الأدب المفرد» (87). آلبانی آن را در «صحیح الادب المفرد» (64) و «الصحیحة» (282) صحیح دانسته است. نگا: «فضل الله الصمد» جیلانی (1/152 ، 153)



تاريخ : جمعه بیست و دوم بهمن 1389 | 11:47 | نویسنده : ناصر

از پدرم رضی الله عنه شنيدم که در بارهء بازماندن خويش از سفر با پيامبر صلی الله عليه وسلم در غزوهء تبوک صحبت می نمود. کعب گفت: در هيچ غزوهء از پيامبر صلی الله عليه وسلم باز نماندم بجز غزوهء تبوک و هم در غزوهء بدر تخلف نمودم و هيچکس از کسانی که از آن غزوه بازماندند مورد عتاب قرار نگرفتند. چون پيامبر صلی الله عليه وسلم و مسلمانها برای به غنيمت گرفتن قافلهء قريش خارج شدند، خداوند بدون وعده و ميعاد آنان را با دشمنان شان روبرو ساخت. و من با پيامبر صلی الله عليه وسلم در شب عقبه لحظه ای که بر اسلام با هم عهد و پيمان بستيم حضور يافتم و دوست ندارم که در برابر آنها به بدر حضور يابم هرچند بدر بيش از آن در ميان مردم ورد زبان است. داستان بازماندنم از پيامبر صلی الله عليه وسلم چنين بود که در هيچ فرصتی از آن وقت قويتر و توانمندتر نبودم. قبل از آن هرگز دو بارکش تهيه نکرده بودم که در اين غزوه اين کار را انجام دادم، و هر غزوهء را که پيامبر صلی الله عليه وسلم انجام می داد بنام ديگری، آن را پوشيده می داشت تا اينکه اين غزوه فرا رسيد و پيامبر صلی الله عليه وسلم اين غزوه را در گرمی سختی انجام داده و از راهی خشک و طولانی و کم آب به استقبال سفری دور و دراز شتافتند، و با دشمنی زياد روبرو گرديدند و قبلاً مسلمين را در جريان گذاشتند و مسير سفرشان را معين کردند تا برای سفرشان آمادگی کامل داشته باشند.

تعداد مسلمانانی که در اين سفر همرکاب آنحضرت صلی الله عليه وسلم بودند از شماره بيرون بود. کعب گفت: عدّهء کمی که خواستند از اين غزوه غايب باشند تصور می کردند، که در ميان اين عدهء زياد پنهان خواهند ماند تا ماداميکه از طرف خداوند در اين مورد وحی نازل نشود. در زمانی پيامبر صلی الله عليه وسلم عازم اين غزوه شدند که ميوه ها و سايهء درختان بی نهايت نيکو می نمود، و من هم بدان سخت تمايل داشتم، پيامبر صلی الله عليه وسلم و مسلمين خود را مجهز و آمادهء کارزار ساختند، من هم صبح برآمدم تا خويشتن را با پيامبر صلی الله عليه وسلم مجهز نمايم، همينطور برمی گشتم و کاری را انجام نمی دادم. با خود می گفتم، من می توانم هر وقت که خواسته باشم اين کار را انجام دهم، همينطور درنگ می کردم، امروز و فردا می کردم، تا اينکه مردم کارشان را به اتمام رساندند، پيامبر صلی الله عليه وسلم روانه گرديدند درحاليکه من ساز وبرگ خود را آماده نساخته بودم.

باز هم صبح برآمدم و بازگشتم در حاليکه کاری انجام نداده بودم، همينطور درنگ می کردم تا اينکه آنها بشتافتند، و برای جهاد و حضور در غزوه از من سبقت گرفتند، خواستم کوچ کنم و خود را به ايشان برسانم، کاش اين کار را می کردم، ولی وای که اين کار برايم مقدور نشد. و چون بعد از برآمدن پيامبر صلی الله عليه وسلم در ميان مردم ظاهر می شدم، احساس غم و اندوه برايم دست می داد. زيرا من برای خويش نمونه و الگويی  را نمی ديدم جز کسی که در نفاق غوطه می زد و يا ضعفايی که خداوند آنها را معذور داشته بود. پيامبر صلی الله عليه وسلم مرا ياد نکرد تا اينکه به تبوک رسيد، و در آنجا در ميان گروه پرسيدند، که کعب بن مالک چه کرد؟ مردی از بنی سلمه گفت: يا رسول الله دو عبا و نظر به راست و چپش وی را از همراهی با شما بازداشت. معاذ بن جبل رضی الله عنه برايش گفت: چيز زشتی گفتی، بخدا سوگند ای رسول خدا صلی الله عليه وسلم جز خوبی چيزی ديگر در مورد وی سراغ نداريم. پيامبر صلی الله عليه وسلم سکوت نمودند، در اين اثنا مرد سفيدپوشی از دور نمودار شد که پيوسته آب نما بود. پيامبر صلی الله عليه وسلم فرمودند ممکن است ابا خيثمه باشد همان بود که ابا خيثمه انصاری رضی الله عنه رسيد و او کسی بود که پيمانهء خرمايی در راه خدا صدقه کرده بود، و منافقين در اين مورد او را طعن زده بودند. کعب گفت: چون به من خبر رسيد که آنحضرت صلی الله عليه وسلم از تبوک بازگشته، و به جانب مدينه تشريف می آورند نهايت غمگين گشته و به فکر دروغبافی شدم و با خود می گفتم: چگونه فردا از مؤاخذهء رسول خدا صلی الله عليه وسلم خود را  نجات دهم؟ و از دانايان خانواده ام ياری و مدد می جستم.

چون به من گفته شد که آنحضرت صلی الله عليه وسلم عنقريب تشريف می آورند باطل از من دور شده و دانستم که به هيچ وجه از نزد پيامبر صلی الله عليه وسلم نجات نمی يابم، تصميم گرفتم که به او راست بگويم. پيامبر صلی الله عليه وسلم تشريف آوردند، عادت مبارک چنان بود که چون از سفری باز می گشت از مسجد آغاز نموده دو رکعت نماز می گزارد و سپس برای ديدار با مردم می نشست.

چون ايشان اين کار را نمودند، بازماندگان و تخلف کنندگان که هشتاد و چند نفر بودند، خدمت شان حضور يافته معذرت خواسته و سوگند می خوردند. پيامبر صلی الله عليه وسلم ظاهر امر شان را قبول نموده با ايشان بيعت، و مبايعه بعمل آورده، وبرای شان آمرزش طلب می کردند، واسرار نهان شان را به خداوند متعال وا می گذاشتند. تا اينکه من آمدم و چون سلام کردم آنحضرت صلی الله عليه وسلم خندهء خشم آلودی نموده فرمودند: بيا، من هم آمدم و در برابر شان نشستم، پرسيدند چه چيز سبب شد که تخلف نمائی؟ آيا سواری خويش را خريداری نکردی؟

گفتم: ای رسول خدا صلی الله عليه وسلم من می دانم که اگر در مقابل غير شما از مردم روی زمين قرار می داشتم با فصاحتی که دارم می توانستم با عذر از قهرش نجات يابم، ولی بخدا اگر امروز برای شما دروغی بگويم تا از من راضی شويد زود است که خداوند شما را بر من خشمگين سازد، واگر برای شما سخن راست بگويم که شما را بر من خشمگين سازد همانا اميدوارم که عاقبت نيک را از سوی خداوند دريابم. بخدا قسم عذری نداشتم، بخدا هرگز چنين قوی و توانمند نبودم، چنانچه اين لحظه که از شما تخلف کردم، کعب گفت: پيامبر صلی الله عليه وسلم فرمود:

مرا اما اين راست گفت، برخيز تا خداوند در بارهء تو حکم کند عدهء از مردان بنی سلمه برخاستند مرا دنبال کردند و گفتند: سوگند بخدا در گذشته نديديم که مرتکب گناهی شده باشی، تو عاجز شدی که مانند تخلف کنندگان عذری بحضور پيامبر صلی الله عليه وسلم بياوری، فقط کافی بود که استغفار رسول الله صلی الله عليه وسلم  سبب محو گناهت شود، بخدا سوگند، سخت ملامتم کردند، و کار بجايی کشيد که نزديک بود بحضور رسول صلی الله عليه وسلم برگشته خود را دروغ گو سازم. سپس برای شان گفتم که آيا کسی ديگری هم مانند من راست گفته است؟ گفتند بلی دو نفر هم مانند تو راست گفته اند، و پيامبر صلی الله عليه وسلم سخنی را که بتو گفت برای آنها نيز فرمود. گفتم آنان کيانند؟ گفتند: آن دو مرارة بن ربيع العمری و هلال ابن اميه واقفی اند. کعب گفت: برای من نام دو نفر صالحی را تذکر دادند که در بدر حضور يافته بودند و می شد با آنها اقتداء کرد و آنها را اسوه قرار داد پس از آن روانه شدم و پيامبر صلی الله عليه وسلم مردم را از صحبت کردن با ما منع کردند و مردم هم از ما دوری اختيار نمودند، يا به عبارتی  گفت که روش مردم هم در برابر ما تغيير يافت، و کار بجايی کشيد که زمين در نظرم زشت جلوه می نمود، و زمين زمينی نبود که من قبلاً آنرا می شناختم، پنجاه شب بدين ترتيب گذشت، رفقايم تواضع نموده در خانه های خويش نشستند و در حالت گريه اين مدت را بسر بردند، ولی من از آنها جوانتر و چالاکتربودم از خانه می برآمدم و در مسجد با مسلمانها نماز می خواندم و در بازارها گشت وگذار می کردم، در حاليکه کسی با من صحبت نمی کرد و خدمت پيامبر صلی الله عليه وسلم می رسيدم در فرصتی که بعد از نماز می نشستند بر ايشان سلام می کردم، و با خود می گفتم که آيا لبهای پيامبر صلی الله عليه وسلم بجواب سلام حرکت خواهد نمود يا خير؟ سپس در نزديک شان نماز خوانده و دزديده بايشان می نگريستم چون به نماز مشغول می شدم، بسويم نظر می کردند و چون من متوجه شان می شدم روی خود را می گردانيدند، وقتی ادامهء اين کار از طرف مسلمين سخت تمام شد واين مدت هم طولانی گرديد، رفتم و از ديوار باغ ابوقتاده که پسر عمم و از دوست ترين مردم در نزدم بود، بالا شده و بر وی سلام کردم، بخدا قسم که جواب سلامم را نداد. به او گفتم: ای ابوقتاده ترا بخدا سوگند آيا می دانی که من خدا و رسولش صلی الله عليه وسلم را دوست می دارم؟ باز هم سکوت کرد، سخنم را تکرار کردم و سوگندش دادم، ولی باز هم سکوت نمود، باز سوگندش دادم، وی گفت که خدا و رسولش دانا تر است. اشک از چشمانم سرازير شد بازگشتم و از ديوار گذشتم در لحظاتی که در بازار شهر گشت می زدم دهقانی از دهقانهای شام را ديدم. از آنهائيکه مواد غذايی آورده در شهر می فرختند، می گفت که کی کعب بن مالک را برايم نشان می دهد؟ ناگاه مردم بسويم اشاره نموده مرا به او نشان دادند آن شخص نزدم آمده، نامهء پادشاه  غسان را برايم داد، چون من سواد داشتم نامه اش را خواندم که در آن نوشته بود:

اما بعد اطلاع يافتم که دوستت بر تو ستم روا داشته و خداوند ترا به سرزمين خواری و زبونی نگذاشته بما بپيوند تا با تو مواسات و همدردی کنيم، بعد از خواندن گفتم اين کار هم از جملهء ابتلاءات است نامه را در تنور انداختم و سوزانيدم تا اينکه چهل روز از پنجاه روز گذشت، مدتی وحی نيامد، فرستادهء رسول خدا صلی الله عليه وسلم  نزدم آمده و گفت که رسول الله صلی الله عليه وسلم بتو فرمان داده است تا از همسرت دوری اختيار کنی. گفتم: طلاقش دهم يا کار دگری کنم؟ او گفت: نه از او دوری کن و با او نزديک مشو، و به دو رفيقم نيز چنين دستور داده شد، به همسرم گفتم: به خانواده ات بپيوند و نزدشان باش، تا خداوند در اين مورد حکمی نمايد. سپس همسر هلال بن اميه نزد رسول الله صلی الله عليه وسلم  آمده گفت: يا رسول الله هلال بن اميه مرد سالخورده ايست و خادمی هم ندارد، آيا مانعی ندارد تا خدمتش را انجام دهم؟ فرمودند: نه، ولی بتو نزديک نشود.گفت: به خدا سوگند او اصلاً حرکت و تمايلی به چيزی ندارد، سوگند بخدا از لحظه ای که اين کار شده تا حال می گريد، بعضی از فاميلهايم گفتند: چه می شد که تو هم در مورد زنت از پيامبر صلی الله علیه وسلم اجازه می گرفتی؟ گفتم: در مورد وی از پيامبر صلی الله عليه وسلم اجازت نمی گيرم چون نمی دانم که پيامبر صلی الله عليه وسلم چه خواهد گفت، هرگاه از وی اجازت طلبم در حاليکه مرد جوانی ام!! بدين ترتيب ده شب ديگر صبر کردم تا که پنجاه شب از روزی که از صحبت با ما ممانعت شده بود گذشت. نماز صبح را در اين روز در پشت يکی از بامها خواندم. نشسته بودم بر آن حالتی که خداوند از ما صحبت نمود، که وجودم بر من گران آمده و زمين با وسعتی که دارد بر من تنگی نمود. مناديی را شنيدم که بر کوه سلع برآمده و با صدای بلند می گفت: مژده باد برايت ای کعب بن مالک! من در حال بسجده افتادم و دانستم که گشايش و روشنی ای حاصل شده است. رسول الله صلی الله عليه وسلم بعد از نماز مردم را با خبر ساختند، که خداوند توبهء ما را پذيرفته است، و مردم برای مژده دادن ما از مسجد خارج شدند، عده ای از بشارت دهندگان بطرف دو رفيقم رفتند و مردی اسب سوار بسرعت بسويم روان شد (زبير بن عوام رضی الله عنه) ولی مردی از قبيلهء اسلم (حمزه بن عمر الاسلمی رضی الله عنه) کوشيد و در برابرم بر کوه بالا شده و مرا مژده داد، صدای او از اسب تيزتر بود، چون اين شخص مژده دهنده نزدم آمد در مقابل مژده اش هر دو لباسم را کشيده وی را پوشاندم قسم بخدا در آن لحظه چيزی بجز از آن دو جامه نداشتم و دو جامهء ديگر را بعاريت گرفته پوشيدم، و به قصد ديدار پيامبر صلی الله عليه و سلم  برآمدم، مردم گروه گروه از من استقبال کردند و به من بواسطهء  قبول توبه ام مبارکبادی  داده می گفتند: گوارا باد قبول توبه از سوی خداوند بر تو، تا به مسجد رسيدم که رسول الله صلی الله عليه وسلم را ديدم، نشسته و مردم در گرداگرد شان قرار دارند، طلحة بن عبيدالله رضی الله عنه بسرعت دويده با من مصافحه کرده و به من مبارک باد گفت، به خدا هيچيک از مهاجرين بجز او از جايش بلند نشد و کعب اين کار طلحه رضی الله عنه را فراموش نمی نمود. کعب می گويد: چون بر پيامبر صلی الله عليه وسلم سلام کردم در حاليکه چهرهء مبارک از شادی می درخشيد فرمود: شادباش به بهترين روز از روزی که از مادر زاده شده ای، پس گفتم آيا حکم از نزد شما است يا رسول الله يا از سوی خداوند جل جلا له؟ فرمودند: حکم از سوی خدای عزوجل است و چون پيامبر اسلام صلی الله عليه وسلم شاد می شدند، چهرهء شان می درخشيد گمان می کردی پارهء ماهيست و همهء ما از اين امر آگاه بوديم، وقتی در برابر شان نشستم گفت: يا رسول الله صلی الله عليه وسلم برای اينکه توبه ام کامل شود لازم می بينم که همهء مالم را برای خدا و رسولش صلی الله عليه وسلم صدقه دهم. رسول الله صلی الله عليه وسلم فرمودند:  قسمتی را نگهدار برايت بهتر است. پس گفتم: حصه ام را که در خيبر دارم نگهميدارم و گفتم يا رسول الله صلی الله عليه وسلم خداوند مرا بواسطهء راست گفتن نجات داد و از جملهء کمال توبه ام اين است که تا زنده ام جز راست نگويم، بخدا از لحظه ای که اين سخن را به پيامبر صلی الله عليه وسلم ياد کردم هيچکس را نديدم و نمی شناسم که خداوند بواسطهء راست گفتن مثل من وی را مورد انعام و مرحمت خويش قرار داده باشد، و بخدا سوگند از لحظه ای که اين سخن را به پيامبر صلی الله عليه وسلم ياد کردم تا امروز عمداً حتی يک دروغ هم نگفتم و از خداوند می خواهم که مرا در آينده هم حفظ فرمايد. همان بود که خداوند نازل فرمود:

خداوند پيامبر و اصحابش از مهاجر و انصار را بخشيد، همان کسانی که در موقع سختی از وی پيروی کردند (تا رسيد به) همانا خداوند بر آنها رحيم و مهربان است، و نيز سه تن را که تخلف ورزيدند تا اينکه زمين با همهء فراخی بر آنها تنگ شد، (تا رسيد به ) ای مؤمنان از خدا بترسيد و قرين راستگويان  باشيد. توبه: 117 – 119

کعب گفت: هيچ نعمت از نعمتهايی که خداوند بعد از هدايتم به اسلام ارزانی فرمود در نظرم بالاتر از راست گفتن من به رسول الله صلی الله عليه وسلم  نيست، و اينکه به ايشان دروغ نگفتم تا مانند دروغگويان هلاک شوم، خداوند در هنگام نزول وحی بدترين گفتار را در مورد آنها گفته است، خداوند فرموده است:  

چون بسوی آنها بازگرديد قسم های مؤکد بخدا برای شما ياد کنند تا از تخلف آنها چشم پوشی کنيد و از آنها اعراض کنيد، پس اعراض کنيد از ايشان که آنها مردمی پليد اند و جايگاه شان دوزخ است در مقابل آنچه کسب کرده اند، سوگند می خورند برای شما، تا از آنها راضی شويد، و اگر شما از آنها راضی شويد، همانا خداوند از گروه فاسق راضی نمی شود. توبه:95،96

کعب گفت که کار ما سه نفر از آن مردمی که پيامبر صلی الله عليه وسلم عذر شان را بعد از سوگند شان پذيرفت و با آنان بيعت نموده و بر ايشان آمرزش خواست جدا قرار داده شد. پيامبر صلی الله عليه وسلم موضوع ما را بتأخير انداخت  تا اينکه  خداوند در اين مورد حکم خويش را نازل فرمود.

خداوند (بر آن سه نفری که تخلف ورزيدند) مفهوم آنچه که گفته شده از اينکه ما تخلف نموديم اين نيست که ما از غزوه تخلف نموده باشيم، بلکه مفهومش اينست که پيامبر صلی الله عليه وسلم ما را يکسو گذاشت و کار ما را از کار کسانی که برايش عذر نموده سوگند خوردند پذيرفت، جدا قرار داد.

در روايتی آمده که: پيامبر صلی الله عليه وسلم در غزوهء تبوک روز پنجشنبه بيرون شدند و دوست داشتند که روز پنجشنبه بيرون شوند. و در روايت ديگر چنين آمده است: از سفرها جز در نيمهء روز تشريف  نمی آوردند و چون تشريف  می آوردند به مسجد شروع نموده در آن دو رکعت نماز گزارده و سپس در آن می نشستند.

ش: زهری اشتباه نموده مرارة بن ربيع هلالی و هلال بن اميه واقفی را از اهل بدر شمرده، در حاليکه چنانچه ابن قيم جوزی اشاره کرده هر دو از اهل بدر نبودند.

علماء از اين حديث  احکام زيادی را استنباط کرده اند.

از جمله روا بودن سوگند خودن بدون اينکه اين امر از شخص درخواست گردد، پوشاندن هدف هرگاه ضرورتی ايجاب نمايد، افسوس خوردن بر امر خيری که وقتش سپری شده، و آرزو بردن آنچه  بر آن افسوس می خورد، رد کردن غيبت و ترک اهل بدعت، و مستحب بودن نماز گزاردن آنکه از سفر می آيد و در آمدن او به مسجد در آغاز قدوم، و حکم بر حسب ظاهر، و قبول معذرت ها، و فضيلت راستی،  و برگزيدن محبت خدا و رسولش بر محبت نزديکان، و مستحب بودن مژده دادن در هنگام رفع مشکل  و تجديد نعمت، و مصافحه با آنکه تازه وارد می شود و برخاستن برايش و مستحب بودن سجدهء شکر.



تاريخ : جمعه بیست و سوم مهر 1389 | 7:6 | نویسنده : ناصر
داستان آن بوسه !

ترجمه: ابوعامر

سال ۱۹ هجری امیرالمومنین عمر بن الخطاب _ رضی الله عنه _ لشکری را برای جهاد با روم فرستاد. “عبدالله بن حذافه سهمی” رضی الله عنه به همراه این لشکر بود

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و سوم مهر 1389 | 7:2 | نویسنده : ناصر

قبل از خواب داشتم کتابی درباره زندگی فضیل بن عیاض (۱) می خواندم. او که در اوائل جوانی راهزن بود بعدها شد امام الحرمین! و یکی از ائمه اهل سنت. آن داستان مرا تحت تاثیر قرار داد

خواب چشمانمان را ربود



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه نوزدهم مهر 1389 | 6:7 | نویسنده : ناصر

خداوندا مرا وسیله ی صلح خویش قرار ده .

آنجا که کین است، بادا که عشق آورم .

آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم .

آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم.

آنجا که خطااست، بادا که راستی آورم .

آنجا که شک است، بادا که ایمان آورم.

آنجا که نومیدی است ، بادا که امید آورم .

آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم .

آنجا که غمناکی است، بادا که شادی آورم .

 

خداوندا بادا که بیشتر در  پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن،

در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن ،

در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن .

 

چه با دادن است که میگیرم،

با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم،

با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم،

با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.

 

***

ای خداوند تعالی و توانا ونیک،

ستایش و مجد و عزّت،

وجمله ی تبرکات ، از آن توست؛

این همه تنها شایسته ی توست ای خدای تعالی،

وهیچ انسانی در خور نام نهادن برتونیست.

 

ستایش تراست، ای خداوند من، با جمله ی آفریدگانت،

بالخاصه حضرت برادر خورشید،

که بدان، برما روشنایی ونور عطا می کنی ؛

زیباست وبا درخشندگی بسیار، نور می افشاند،

ومظهری از ترا ، از خدای تعالی ، برما ارزانی می دارد.

 

ستایش تراست ای خداوند من ، بهر خواهر ماه،

واختران:

آنها را در آسمان سرشتی،

روشن و گرانبها وزیبا.

 

ستایش تراست ای خداوند من، بهر برادر باد،

وبهر هوا و بهر ابرها،

بهرآسمان لاجوردین وتمامی زمانها،

به برکت آنها ، جمله ی آفریدگان را زنده نگاه می داری.

 

ستایش تراست، ای خدای من، بهرخواهرمان آب،

که بس سودمند است و بسی فروتن،

گرانبها و پاکیزه.

 

ستایش تراست، ای خداوند من، بهر مادرمان خواهر زمین،

که ما را در خود دارد ومی پرورد،

که میوه های گوناگون پدید می آورد،

باگلهای رنگارنگ و سبزه ها.

 

ستایش تراست، ای خداوند من، بهر آنان

که به سبب عشق به تو، می بخشایند؛

که آزمونها و بیماریها را بر می تابند :

 

نیکبخت اند اگر صلح را نگاه دارند،

چه تو ، ای خدای تعالی، بر سر ایشان تاج خواهی نهاد.

 

ستایش تراست، ای خداوند من،

بهرخواهرمان مرگ جسمانی،

که هیچ انسانی را از آن گریز نیست.

 

وای بر آنان که در گناه مرگبار می میرند؛

نیکبخت آنان که به گاه عمل به اراده ی تو، مرگ به سراغشان می آید،

چه مرگ دوم، ایشان را گزندی نخواهد رساند.

 

خداوند مرا بستایید و مبارک خوانید،

او راشکر گزارید و بندگی کنید،

در کمال خضوع!



تاريخ : یکشنبه هجدهم مهر 1389 | 8:5 | نویسنده : ناصر

بادیه نشینی که سبب گریه ی پیامبر (ص) شد :

در حالی  که نبیّ خدا (ص ) مشغول طواف خانه ی خدا بود ، صدای مردی بادیه نشین را می شنود که مدام می گفت : یا کریم !

پیامبر (ص ) نیز پشت سر او  تکرار می کند : یا کریم !

مرد اعرابی به سمت میزاب ( ناودان کعبه ) می رود و دوباره نجوا می کند : یا کریم !

پیامبر خدا (ص) نیز به دنبال او رفته و می گوید : یا کریم !

مرد اعرابی به سمت پیامبر (ص ) رو کرده و می گوید : ای روشن چهره و ای خوش قد و بالا ، آیا مرا به خاطر این که بادیه نشین هستم ، به سُخره می گیری ؟ سوگند به خدا ! اگر روشنی و نورانیت سیما و بلند بالایی ات نبود ، بی تردید شِکوِه و شکایتت را نزد حبیبم ، محمد (ص ) می بُردم .

نبی اکرم (ص) تبسم می کند و می گوید : ای برادر عرب ، آیا پیامبرت را نمی شناسی ؟

اعرابی می گوید : نه ، نمی شناسم .

نبی اکرم (ص) می پرسد : پس چگونه به او ایمان داری؟

اعرابی جواب می دهد : به نبوت او ایمان آوردم بی آنکه او را دیده باشم و رسالتش را تصدیق و تأیید نمودم در حالیکه با او ملاقاتی نداشته ام .

پیامبر خدا (ص ) می گوید : ای اعرابی ، بدان که من پیامبر ِ تو در این دنیا ، و شفیع تو در روز آخرتم .

آنگاه مرد اعرابی نزدیک می شود تا دست پیامبر اکرم (ص) را ببوسد که پیامبر (ص) می گوید : دست نگه دار ، ای برادر عربم . با من آنگونه برخورد مکن که عجم ها با پادشاهان خود رفتار می کنند . چرا که خداوند متعال مرا متکبر و جابر نفرستاده  است ، بلکه مرا به عنوان بشارت دهنده و بیم دهنده روانه ساخته است .   

در این هنگام جبرئیل امین علیه السلام ، بر رسول خدا (ص) نازل می شود و می گوید : ای محمد (ص) ، خداوندِ منزَّه ، بر تو سلام می فرستد و تحیت و اکرام کرده و چنین امر می کند که به آن اعرابی بگو : حلم و کرم ما تو را نفریبد و غره نسازد. چرا که فردای قیامت تو را در مقابل کم و زیاد و کوچک و بزرگ ،  مؤاخذه و محاسبه می کنیم.

اعرابی می گوید : یا رسول الله ، آیا پروردگارم مرا مورد حساب وبازخواست قرار می دهد ؟

پیامبر (ص) می گوید : آری ، چنانکه بخواهد تو را مورد حساب قرار می دهد .

اعرابی می گوید : قسم به عزت وجلالش ، اگر او مرا مورد محاسبه قرار دهد ، من نیز حتماً او را محاسبه می کنم .

پیامبر اکرم (ص) شگفت زده می پرسد : ای برادر عرب ، در چه زمینه ای پروردگارت را مورد محاسبه و سؤال قرار می دهی ؟

اعرابی پاسخ می دهد : چانچه پروردگارم مرا در باب گناهم محاسبه کند من در مقابل ، او را بر اساس مغفرتش مورد محاسبه قرار می دهم . اگر او در خصوص معصیتم مرا مؤاخذه کند من نیز او را در زمینه ی عفو و بخشایشش مورد حساب قرار می دهم . چنانچه او بخل و خساست مرا مورد حساب و سؤال قرار دهد ، من کرم و جود او را مورد حسابرسی قرار می دهم .

آنگاه رسول خدا (ص) به گریه افتاد تا حدی که محاسنش خیس شد .

پس از آن جبرئیل امین بر رسول خدا (ص) نازل شد و خبر داد : ای محمد (ص) ، خداوند بر تو سلام می فرستد و می گوید : ای محمد ، دست از گریستن بدار چرا که گریستن تو حاملان عرش را از تسبیح و تقدیسشان بازداشته است و به برادر اعرابی ات بگو : نه او ما را مؤاخذه و محاسبه کند و نه ما او را حسابرسی می کنیم ، چرا که رفیق و همدم تو در فردوس برین خواهد بود . ( 1)

امام ابو حامد غزالی (رح )  در إحیاء علوم الدین ، داستانی متناسب با حکایت فوق نقل میکند :

 « در حدیثی طولانی از أنس (رض) روایت شده است که مردی اعرابی گفت : ای رسول خدا(ص)  ، چه کسی عهده دار حسابرسی مردم خواهد بود ؟ پیامبر (ص) جواب می دهد : خداوند متعال . اعرابی می پرسد : شخصِ خدا ؟ پیامبر (ص) می فرماید : آری . آنگاه مرد اعرابی تبسم می کند . پیامبر (ص) از او می پرسد : به چه خاطر خندیدی ای اعرابی ؟ میگوید : شخصِ کریم وقتی حکم کند ، در می گذرد و مي بخشد و چون محاسبه کند ، آسان می گیرد . آنگاه پیامبر خدا (ص) فرمودند : اعرابی راست می گوید ، آگاه باشید که هیچ کریمی از خداوند متعال کریم تر نیست . او اکرم الاکرمین است سپس فرمود : این اعرابی به فهم درست نائل آمده است . ( 2)

[ تو مگو ما را بدان شه بار نیست // با کریمان کارها دشوار نیست _ مثنوی ، دفتر اول ]

[ ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست // در حضرت کریم تمنّا چه حاجت است _ غزلیات حافظ ]



تاريخ : یکشنبه هجدهم مهر 1389 | 8:2 | نویسنده : ناصر

خداوندا  مرا شايسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا در فقر و گرسنگي به دنيا مي آيند و ميميرند ؛ خدمت كنم

خدايا! امروز با دستهاي ما روزي عشق ،‌آرامش و سرور به آنها ببخش

خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛‌

تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم

آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم

آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم

آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم

آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم

آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم

و آنجا كه اندوه است ، شادي منتشر كنم

خدايا! مرا موهبت آن عطا كنم تا به جاي آسودن به ديگران آسايش بخشم.

و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم

و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم

زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد

با بخشايش است كه بخشوده مي شويم

و با مردن است كه زندگي ابدي ميابيم